صفحه نخست
تماس با نویسنده
نویسندگان وبلاگ
بهادر
آرشیو وبلاگ
امرداد ۸۸
دی ۸٧
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
لینک دوستان
غم نهفته
موتور سرچ تصویر گوگل
بادبیزک
بلور رويا
دوباره دل هوای با تو بودن کرده
هر کسی هستی يه دفعه قد بکش از پشت نقاب
دنيای زيبای من
ياد خدا آرام بخش دلهاست
دختر زمستان
خواب
دنیای خیالی من
عاشقتم زندگی
همراه يکی
صحبت دوستانه
مرگ
نگارخانه خيال
روز ميلادت مبارک
ندای منادی
فقر مردانگی
هوای تازه بوی عشق
نرمین
مرزداران
سكوت سرد
دختر باران
ساقی
یازگولو
ندایت را می شنوم
پر پرواز
کلبه
شور عشق
خماردونی
مرگ عشق
در حضور
خليج هميشه فارس
شعرهای سارا
کوچه های قلبم
عشق دیروز
رویای نیمه تمام
وبلاگ فارسی
وبلاگ هاي فارسي
قالب وبلاگ
لینک امروز
دوستیابی سالم
اخبار فناوری اطلاعات
خرید اینترنتی
ماكرومديا ایکس
یک سبد زندگی
جایش تنگ بود، به این فکر می کرد که بالاخره کی از این چهاردیواری بیرون می آید و دومین دنیای هستی را می بیند؟ ویزا صادر شد و اجازه ورود به هستی جدید را گرفت، اما در همان ابتدای ورودش، زندگی اولین ضربه محکم خود را به او زد تا گریه کند، نفس بکشد و زنده شود! خوشحال بود که پا به دنیای جدید می گذارد و متعجب! اینجا چه خبره؟ چرا اولش منو زدند؟ چرا حالا همه نازم می کنند؟ اینا کی اند؟ هنوز گیج بود، سالها گذشت تا فهمید اینجا کجاست و خودش کی هست، دورانهای خوب و خوش گذشت، دوران بچگی و نوجوانی و حالا جوان بود و پر انرژی. دیگر از آن نوازشها خبری نبود، حالا دیگر زندگی ضربه های بیشتری به اون می زد و او را خسته می کرد، می دوید تا به زندگی برسد و هر بار که می رسید با تلنگری عقب می افتاد. دیگر خسته شده بود ولی راهی نداشت. در وسطهای زندگی ایستاد، توقف. گذاشت تا زندگی برود و فاصله اش با او زیاد شود. او هم چشمانشو بست و به هیچ چیز فکر نکرد، هیچ چیزی ندید، هیچ صدایی نشنید، فقط توقف کرد، توقف کامل. احساس آرامش و سکون می کرد و لذت می برد از این آرامش. حالا دیگر نه حرص زندگی را می خورد و نه استرس به آن رسیدن. آرام آرام، فارغ از همه چیز، سبک بال و آسوده. تصمیم گرفت چشمانش را باز کند، به گوش هایش اجازه شنیدن داد، دید زندگی نزد او برگشته، نمی توانست بدون او برود، برگشته بود. دوباره دستش را گرفت تا او را ببرد. او لبخندی زد و گفت: این دفعه من تو را می برم! 
آواز باران
آواز باران تو را به فردا فرا می خواند
او خوب می داند تو نیز به فردا می نگری
آواز باران در گوشت زمزمه می کند که آرام و بی صدا از شب بگذری و به فردا برسی
او خوب می داند تو سکوت شب را نخواهی شکست تو به فردا می نگری
آواز باران تو را به بازی نور فراسوی ابرها می خواند
او زلال نگاهت را خوب می داند
آواز باران تو را به فردا و فرداهای بعد می خواند
او می داند که تو جز به فردا نمی نگری
پس با او بخوان
بخوان آواز باران را
آواز زندگی را
بخوان آواز بودن آواز زندگی راز جاودانگی را
آواز باران را...
![]()
نوای بينوايی
مرا می خواستی تا شاعری را
ببینی روز و شب دیوانه خویش
مرا می خواستی تا در همه شهر
زهر کس بشنوی افسانه خویش
مرا می خواستی تا پیش مردم
ترا الهام بخش خویش خوانم
ببال نغمه های آسمانی
به بام آسمانهایت نشانم
مرا می خواستی تا از سر ناز
ببینی پیش پایت زاریم را
بخوانی هر زمان در دفتر من
غم شب تا سحر بیداریم را

مرا می خواستی اما چه حاصل
برایت هر چه کردم باز کم بود
مرا روزی رها کردی در این شهر
که این یک قطره دل دریای غم بود
ترا می خواستم تا در جوانی
نمیرم از غم بی همزبانی!
غم بی همزبانی سوخت جانم
چه می خواهم دگر زین زندگانی!
فریدون مشیری
پيام هاي ديگران () PermaLink جمعه ۱۸ آبان ،۱۳۸٦ - بهادربدرود
پشت خرمن های گندم
لای بازوهای بید
آفتاب گرم کم کم رو نهفت
بر سر گیسوی گندم زارها
بر فراز سینه پر بار دشت
بوسه بدرود تابستان شکفت
از تو بود ای چشمه جوشان تابستان گرم
گر بهر سو خوشه ها جوشید
و خرمن ها رسید
از تو بود از گرمی آغوش تو

هر گلی خندید و هر برگی دمید
این همه شهد و شکر از سینه پر شور توست
در دل ذرات هستی نور توست
مستی ما از طلایی خوشه انگور توست
راستی را بوسه تو بوسه بدرود بود؟
بسته شد آغوش تابستان؟
خدایا
زود بود!
فریدون مشیری
پيام هاي ديگران () PermaLink دوشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٦ - بهادر
زندگی
اگر توانسته باشم در قلب یک انسان پنجره جدیدی را به سوی او باز کرده باشم
زندگانی من پوچ نبوده است
زندگانی تنها چیزی است که اهمیت دارد، نه شادمانی و نه رنج و نه غم یا شادی.
تنفر همان قدر خوب است که عشق
و دشمن همان قدر خوب است که دوست.
برای خودت زندگی کن
زندگی را به آن سان که خود می خواهی زندگی کن
و از این رهگذر است که تو وفادارترین دوست انسان خواهی بود.
من هر روز تغییر می کنم
کارهایی را که به انجام رسانده ام دیگر به من ربطی ندارد
دیگر گذشته است
من برای زندگی هنوز نقدینه های زیادی در اختیار دارم.

نيايش
خدایا من تنها دست به تو داده ام و هر روزنی جز روزن منتهی به مهر تو را مسدود کرده ام.
خدایا بر این بنده ذلیل و ناتوانت که حتی زبان گفتن درد خویش با تو ندارد رحم کن.
بنده ای که نه آن دارد که به تو بنماید و نه زبان آنکه از تو عذر بخواهد.
خدایا می شود که چنین بنده ای را دست محبت بر سرش کشی و سایه خدایی بر سرش بگسترایی و جز این نشود؟
بنده به کجا بگریزد که امتداد شاخه های بی نهایت کرم تو سایه نینداخته باشد.
ای زیبای عاشق زیبایی
ای دلربای زیبا آفرین
ای دریای بی منتهای بخشش
ای خدای عزیز
الهی،
درخت وصل بی شک به آسمان ثنای تو نتواند رسید
و پرنده عقل بر اوج جمال تو بال نتواند زد.

پيام هاي ديگران () PermaLink جمعه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٦ - بهادر
ساده
ساده می بینم خودم را به کوری می زنم ساده عبور می کنم
ساده می شنوم خودم را به کری می زنم ساده عبور می کنم
ساده می خورم سیر می شوم ساده عبور می کنم
ساده فکر می کنم گیج می شوم ساده عبور می کنم
ساده می پوشم گرم می شوم ساده عبور می کنم
ساده سخن می گویم کسی گوش نمی کند ساده عبور می کنم
ساده می روم راه را گم می کنم ساده عبور می کنم
ساده زندگی می کنم تمام می شود ساده عبور نمی کنم!
پرواز می کنم
به همین سادگی.

ضيافت
هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد از پی اش بروید، هر چند راهش سخت و ناهموار باشد .
هنگامی که با بالهایش شما را در بر می گیرد، تسلیمش شوید، گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند.
وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید، گرچه ممکن است صدایش رویاهایتان را پراکنده سازد، همان گونه که باد شمال باغ را بی بر می کند.
زیرا عشق همان گونه که تاج بر سرتان می گذارد، به صلیبتان می کشد.
همان گونه که شما را می پروراند، شاخ و برگتان را هرس می کند.
همان گونه که از قامتتان بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزند نوازش می کند، به زمین فرو می رود و ریشه هاتان را که به خاک چسبیده اند می لرزاند.

عشق شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته می کند، می کوبدتان تا برهنه تان کند، سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند.
آسیابتان می کند تا سپید شوید.
ورزتان می دهد تا نرم شوید.
آن گاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند نانی مقدس شوید.

آزادی
تو در حضور خورشید نیمروز آزاد هستی،
تو در حضور ستارگان شب آزاد هستی
و تو آزاد هستی حتی هنگامی که دیگر نه خورشیدی وجود دارد و نه ماه و ستاره ای.
تو آزاد هستی حتی هنگامی که چشمان خویش را بر روی هر آنچه هست ببندی.
اما تو بنده کسی هستی که دوستش می داری، زیرا دوستش می داری.
و بنده کسی هستی که دوستت می دارد، زیرا دوستت می دارد.
و من آزادی و امنیت، هر دو را، در شیدایی خویش یافته ام.
آزادی تنها بودن و در امان بودن از فهمیده شدن، زیرا کسانی که ما را می شناسند چیزی را در ما به بردگی می کشند.

کمک
دوباره هوا سرد شده
اطرافم سرد و سپید و یخ شده
تنم می لرزد
انگشتان دست و پایم بی حس شده اند
خوابم می آید
کمکم کنید
دوباره هوا سرد شده
همه چیز سنگین و پست شده
روشنایی به سرعت پنهان می شود
دلم می گیرد
کمکم کنید
زندگی ها را به آتش بکشید تا گرم شود او
زندگی ها را نابود کنید تا بماند او
زندگی ها را بگیرید تا زنده بماند او
من دیگر نیازی به کمک ندارم
چرا که وجود ندارم
حس تنهایی
پيام هاي ديگران () PermaLink چهارشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٥ - بهادر
